ذبيح الله صفا
560
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
اشعار مصنوع بسيار مىگويد » . در صحف ابراهيم بر اين شرح مطالبى اضافه مطالعه مىكنيم بدين تفصيل كه : « بدر الدين جاجرمى اصلش جاجرم و آن قصبهييست از خراسان ، امّا نشو و نما در اصفهان يافته ، از شاگردان خواجه مجد همگر و مدّاح خواجه شمس الدين صاحب ديوان وزير اباقا خان بوده و در آن عهد بخطاب ملك الشعرايى اختصاص داشت . گويند چون نوبت وزارت اصفهان بخواجه بهاء الدين پسر رشيد خواجه شمس الدين رسيد ، سياست او بمرتبهيى بود كه اهالى اصفهان را هرگاه طلب مىفرمود كفن و حنوت ترتيب داده وصيّت نامها نوشته در حضور او مىرفتند ، و در خلال اين حال بدر مذكور بر يكى از خويشان آن وزير عاشق شده ، چون هلال از بيم ظهور عشق همى كاهيد . چون اين خبر بر ضمير او متجلّى گرديد بدر را طلبيده سبب تغيّر احوالش پرسيد . آن عاشق صادق بدلالت صداقت صورت واقعه بازنمود . . . » و خواجه بسبب عنايتى كه به « بدر » داشت او را درين عشق سرزنش نكرد و آسيبى بوى نرسانيد . ممدوح اصلى بدر الدين همان بهاء الدين محمد بن شمس الدين صاحبديوان جوينى است كه گفتهايم ، و قصايد اصلى شاعر در ستايش اوست ؛ امّا علاوه بر آن قصايدى هم در ستايش شمس الدين محمد صاحبديوان و برادرش عطا ملك جوينى دارد و چنان كه از سخنانش برمىآيد تا پايان دوران خاندان جوينى در خدمت آنان بوده است يعنى بهاء الدين را تا سال وفاتش ( ششصد و هفتاد و هشت ه ) مدح گفت و در مرگش اين مادهء تاريخ را سرود : صاحب عادل بهاء ملك و دين * صاحب صاحبقران اندر گذشت در سپاهان هفده از شعبان شده * سال هجرت ششصد و هفتاد و هشت و بعد از مرگ آن خواجهزاده تعلّق خود را با خاندان او حفظ كرد تا آنكه خواجهء بزرگ شمس الدين محمّد صاحب ديوان را كه بسال 683 بدست دژخيمان مغولى كشته شد مرثيه گفت ، در اين ابيات : اى دل ار چشم خرد دارى قَرير * درنگر ، از حال صاحب پند گير